ای نازنین تو میوه ی ممنوع آدمی
سرها فـــدای تو که همریشه منی
اشک روان بیکسی وبیگناهی ام
براشک های سادگی ام آه دامنی
شاعرشدی دوباره وبا یک جهان امید
شب ها میان باورمن پرسه میزنی
تو دستهای کودکیت گرم وآتشی است
بردستهای کودکی ام گل می افکنی
درکوچه های دهکده تان باغها گل است
وزباغ کودکیت چرا گل نمی کنی؟

