دنگ... دنگ... دنگ...
تندیس بی خیالی آدم شکسته شد یکدانه سیب سرخ
ازبرج عاج کاخ اهورایی حوا،
افتاد برزمین.
آدم به حکم سادگی آن دانه راچشید
پنداشت کاین بهشت خدا جمله زآن اوست
هرگزغمی نداشت
اوغم نمی شناخت
بایدکه میشکست،
بایدکه میگداخت.
دنگ... دنگ... دنگ...
آدم بدام زلف حوا اوفتاده بود
هرگززباغ سبزحواگل نچیده بود
او .کی ؟ ،کجا برای خودش جفت دیده بود؟
اوسوخت باحوا
اوساخت باحوا
بایدکه میشکست،
بایدکه میگداخت.
دنگ... دنگ... دنگ...
اینک تمام روی زمین غرق درگناه است
انسانیت هنوز،
درشرق ،درشمال
درغرب ،درجنوب
درمانده بی پناه است.
دنگ... دنگ... دنگ...
تندیس بی خیالی آدم شکسته شد.
او "قصه" رابدست خودش کشت کرده بود
هم اوبدست خود،
درروزگارخویش نمود "قصه" را درو
اینک،
نوبت ازآنِ تواست،
بایدکه بشکنی
بایدکه بگذری توازین آزمون سخت.
این سرنوشت تواست،
شایدتقاص نشئه ی یکدانه سیب سرخ
دنگ... دنگ... دنگ...
یکدانه سیب سرخ

