آن کیست تازطعم غزل سیر مان کند
با یک نگاه ساده به زنجیرمان کند
یا صبحدم زباغ اهورایی خودش
سیبی بما ببخشد و تکفیرمان کند
ما داغ نورسیده ی دامان حسرت ایم
کو دست شاعرانه که تکثیرمان کند؟
نقاش دهرنیست که ازتاروپودعشق
شرحی زدل نوشته و تفسیرمان کند
دریای پرطلاطم اندیشه ماستیم
کو هُرم آفتاب که تبخیرمان کند ؟
ماباخدای عشق برادرخوانده ایم
کی غصه های دلبرکان پیرمان کند؟
یا هرجوان تازه به دوران رسیده ای
دستی بلند نموده و تحقیر مان کند
ما با خدای باطن خویش عهد کرده ایم
تازنده ایم به عشق، زمینگیر مان کند
میثاق ما و حضرت معشوقه دربهشت
این بود تاکه ریشه ی انجیرمان کند
لیکن خدای خواست که آدم شویم و ما
عصیان کنیم وسخت به زنجیرمان کند
اینک هزارغصه ی ناگفته در دل است
شاید شبی زبانه کشد ، قیرمان کند
این خشت خشت جان من اماترانه شد
تاکودکان سروده و تکریم مان کند
آنک تمام روز در اندیشه ام ؛ مباد
شاعر میان مهی غزل گیرمان کند

